اطلاع یافتن حضرت نوح از شهادت امام حسین(ع)
هنگامی كه حضرت نوح(ع) بر كشتی سوار شد و روی زمین را گردش نمود و به زمین كربلا رسید، زمین كربلا كشتی او را نگاه داشت. حضرت نوح از خطر غرق شدن ترسان شد و گفت:
الهی طفت جمیع الدنیا و ما اصابنی فزع مثل ما اصابنی فی هذه الارض؛ پروردگارا، من جمیع دنیا را گردش كردم و در هیچ موضعی نظیر این زمین خوفناك ندیدم .

فنزل جبرئیل و قال: " یا نوح فی هذا الموضع یقتل الحسین سبط محمد(ص) خاتم الانبیاء وابن خاتم الاوصیاء؛ در این موقع جبرئیل نازل شد و گفت: اینجا مكانی است كه سبط خاتم انبیاء و فرزند خاتم اوصیاء كشته خواهد شد .
نوح گفت: قاتل او كیست؟
جبرئیل گفت: قاتل او كسی است كه اهل هفت آسمان و زمین او را لعنت می كنند .
پس، لعنت كرد او را نوح چهار مرتبه. پس كشتی حركت كرد تا كوهی ظاهر شد و بر آن قرار گرفت.
منبع : بحارالانوار ، ج44 ،ص243
در مصيبت حضرت سيّد الشهداء(ع ) بنا بر روايات مختلف آنچه به چشم ديده ، و ديده نمى شود گريسته اند.
در جريان هبوط حضرت آدم عليه السلام مى باشد كه آن حضرت پس از ترك اولى كه در بهشت انجام داد از بهشت رانده و بر زمين فرستاده شد، محل هبوط آدم عليه السلام در مكّه معظّمه بوده است و در روايات مى باشد كه حضرت آدم عليه السلام بخاطر آن گناه يا ترك اولى بسيار گريست و از گناه خود توبه كرد.

و همچنين مفارقت از همسرش حوّا نيز به غصّه او افزوده بود، بنابراين حضرت آدم عليه السلام بر روى زمين حركت كرد و بيابانها و دشتها را زير پا گذاشت تا گذار حضرت آدم عليه السلام به سرزمين كربلاى پر بلا افتاد، كدام كربلا آن كربلايى كه تا حضرت سيّدالشهداء به آن سرزمين وارد شد و ديگر مركب او حركت ننمود بنابر روايات سه مركب عوض كردند ولى مركب حركت ننمود.
خلاصه آنكه حضرت آدم وقتى به آن سرزمين رسيد، ملاحظه كرد كه گرد غم و غبار، ناراحتى وهمّ و غم در وجودش پديدار شد و قلبش به تنگ آمد، تا رسيد به آنجايى كه شمع فروزان پيامبر (ص ) خاموش گشته بود، يعنى تا به قتلگاه حضرت سيّد الشهداء (ع ) رسيد، قدمش به سنگى برخورد كرد و افتاد - و بر اثر اصابت سرش به زمين - خون از سر حضرت آدم جارى شد، حضرت آدم عليه السلام ناراحت شد و سر به آسمان برداشت كه ، بار الها آيا گناه تازه اى مرتكب شده ام كه مرا اينگونه مجازات مى كنى ؟ خدايا من تمام عالم را گشتم و چنين بلائى بر سرم وارد نشد، حال آنكه در اينجا چنين عقوبت مى شوم !
از جانب پروردگار عالم ندا آمد كه اى آدم از جانب تو گناهى سر نزده است لكن اين همانجايى است كه :
يقتل فى هذه الارض ولدك الحسين عليه السلام ظلما
يعنى اين همانجايى است كه فرزندت حسين عليه السلام بر اثر ظلم شهيد مى شود، و خداوند روضه سيّد الشهداء را خواند و حضرت آدم عليه السلام بر مصائب آن حضرت گريست ، قربان مظلوميّتت حسين جان كه آدم با يك سر شكستن آنگونه به خدا شكايت مى كند، حال آنكه تو با آن همه مصيبت مى فرمايى :
رضا بقضائك و تسليما لامرك لا اله غيرك و لا معبود سواك
حضرت آدم عرض كرد: خدايا آن حسين كه در اين جا شهيد مى شود، ايكون نبيّا؟ پيامبر مى باشد؟
وحى نازل شد كه اى آدم او پيامبر نيست ، لكن نوه پيامبر آخرالزمان و فرزند دختر آن پيامبر(ص ) فاطمه زهرا مى باشد. پس با رهنمايى جبرئيل چهار مرتبه بر قاتلين حضرت سيّد الشهداء(ع ) لعن فرمودند.
منبع : كشكول النور ج 1 ص 132.
صاحب كتاب درّالیمین در تفسیر این آیه مباركه از قرآن كریم "فتلقی آدم من ربه كلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم" (بقره37) می فرماید:
خلاصه معنی چنان است كه آدم (ع) در ساق عرش كلمه چند نگریست، جبرئیل او را بیاموخت كه بدان كلمات كه اسماء پیغمبر و آل پیغمبر بود پناهنده شود و بدین گونه سخن كند:
قال: "یا حمید بحق محمد، یا عالی بحق علی، یا فاطر بحق فاطمه، یا محسن بحق الحسن و الحسین و منك الاحسان."
خدا را بدین كلمات سوگند داد، چون به نام حسین(ع) رسید آتش از قلبش برانگیخت و اشک از چشمش بریخت. گفت: ای جبرئیل، چه شد كه در ذكر پنجم قلب من بشكافت و اشک من جاری شد؟
جبرئیل گفت: این فرزند تو به مصیبتی بزرگ مبتلا شود كه همه مصیبتها در نزد او كوچك باشد. گفت ای برادر آن چه مصیبتی است؟

قال: یقتل عطشاناً غریباً وحیداً فریداً، لیس له ناصر ولا معین و لو تراه یا آدم و هو یقول وا عطشاه وا قله ناصراه حتی یحول العطش بینه و بین السماء كالدخان فلم یجبه احد الا بالسیوف و شرب الحتوف، فیذبح ذبح الشاه من قفاه و ینهب رحله اعدائه و تشهر رؤسهم، هو و انصاره فی البلدان و معهم النسوان، كذالك سبق فی علم الواحد المنان.
گفت: كشته می شود در حالتی كه تشنه باشد و بی كس باشد و تنها و فرید باشد و او را ناصری و معینی نباشد. ای آدم، اگر او را ببینی در حالتی كه می گوید: "وا عطشاه وا قله ناصراه" تا گاهی كه از تشنگی چشمش چنان تاریك می شود كه آسمان را نتواند دید و هیچ كس او را جواب نگوید الا با زبان شمشیر و شراب مرگ . پس، او را میكشند چنانكه گوسفند را از قفا سر میبرند، و احمال و اثقال او را دشمنان او به نهب و غارت می برند و سر او و اصحاب او را بر سنان - نیزهها - می كنند و در شهرها می گردانند و اهلبیت او را اسیر می گیرند. و این صورتی است كه از پیش به علم خداوند واحد برگذشته است.
چون این سخن به پایان رفت آدم و جبرئیل چون زن بچه مرده گریستند.
منبع : ناسخ التواریخ ، ج 1 ، ص275
1- ازسید علی حسینی نقل شده که گفت: درمشهد مقدس روزعاشورا یکی از رفقا برای ما کتاب مقتل می خواند، به این حدیث رسید که حضرت باقر (ع) فرمودند:
« هرکس درمصیبت حسین (ع) اشک چشمش روان شود اگرچه به اندازه بال مگسی باشد، خداوند گناهان او را بیامرزد اگرچه به قدرکف دریا باشد » .
شخصی درمجلسی بود انکاراین حدیث کرد و گفت: این را عقل نمی- پذیرد، و بحث درگرفت، وبعد ازآن متفرق شدیم.
همان شب درخواب دید که قیامت برپاشده و مردم درزمینی همواربرانگیخته شده اند، گرما شدت یافت و تشنگی غالب گشت، هرطرف به طلب آب رفت نیافت، تا اینکه به حوض بسیاربزرگ پرآبی را دید که آب آن ازبرف سردتراست . و درکنار آن دو مرد وزن سیاهپوش محزون ایستاده اند.
پرسید: ایشان کیستند؟ گفتند: حضرت محمد (ص) و علی(ع) و فاطمه علیها السلام.
گفت: چرا اینها سیاه پوشیده اند و محزون هستند؟ گفتند: مگرامروز عاشورا نیست؟ اینها به همین خاطر محزون هستند.
گوید: نزدیک حضرت فاطمه علیهاالسلام رفتم و درخواست آب نمودم . آن حضرت نظرتندی به من ... (بقیه در ادامه مطلب)
کردند و فرمودند: تو منکرفضل گریه بر نور دیده من حسین هستی؟ که او را از روی ظلم و دشمنی کشتند. خدا لعنت کند کشنده، و ستم کننده براو، و کسی راکه مانع او شد ازآشامیدن آب.
پس ازخواب بیدارشدم و ازگفته خود پشیمان شدم و به سوی خدا توبه کردم. (1)
2- مرحوم نوری ازاستاد بزرگوارخود عالم جلیل القدر علامه شیخ عبدالحسین تهرانی نقل می کندکه چون میرزا نبی خان ازدنیا رفت – و او ازخواص محمد شاه قاجاربودکه هرگناهی را مرتکب می شد و درتظاهر به فسق و فجور ضرب المثل بود – درخواب دیدم که درباغهای سرسبز و عمارتهای عالی که گویا دربهشت است تفریح می کنم، و با من کسی بود که صاحبِ خانه ها و قصرها را می شناخت.
بجائی رسیدیم، گفت: اینجا برای میرزا نبی خان است و اگردوست داری اورا ببینی درآنجا نشسته است، واو را نشان داد.
متوجه او شدم دیدم تنها درتالاری نشسته است، چون مرا دید اشاره کرد که بیا بالا، من نزد او رفتم، ایستاد به من سلام کرد و مرا درصدرمجلس نشانید، و خود همانند زمان حیاتش نشست .
من ازحال ومکانش درفکربودم، او ازصورت من دریافت و گفت: ای شیخ، گویا تعجب می کنی ازجایگاه من دراینجا، با اعمال بدم دردنیا که آتش جهنّم را می طلبید . گفتم: آری.
گفت: من درطالقان معدن نمکی داشتم که هرسال اجاره آن را به نجف می فرستادم تا صرف اقامۀ عزاداری حضرت ابا عبدالله الحسین(ع) شود، و این مکان عوض آن عمل به من داده شده است.
با تعجّب ازخواب بیدارشدم و فردا درمجلس درسم خوابم را بیان کردم.
یکی ازفرزندان عالم فاضل مولا مطیع طالقانی گفت: خوابت درست است. او درطالقان معدن نمک داشت که هرساله نزدیک به صد تومان
( به پول آن روز) اجاره اش بود، آن را به نجف می فرستاد و با نظارت پدرم صرف عزاداری حضرت سید الشّهداء می شد.
استاد فرمودند: قبلاً خبرنداشتم که او درطالقان معدن دارد و درآمدش را خرج عزاداری می کند. (2)
3- مرحوم فاضل دربندی در« اسرارالشّهادة» می نویسد: شخصیّتی ازطائفه هندو ملقّب به افتخارالدّوله – که قبلاً دردولت هند منصب مستوفی الممالکی داشته- هرسال درماه محرّم مال زیادی دراقامۀ عزای حضرت حسین (ع) بذل می کرد، دریکی از سالها دو برابرسالهای قبل عطا نمود، به مرض شدیدی مبتلا گردید بطوریکه به حالت احتضارو اغماء افتاد. ناگاه صحت و سلامت برای او حاصل گردید و ازجای برخاست و مسلمان شد.
ازاو سببش را پرسیدند، گفت: حضرت سید الشهداء (ع) را دیدم که فرمودند: « قُمْ قَدْ عافاکَ اللهُ تَعالی بِبِرّکَةِ اِقامَتِکَ تَعْزِیَتی».
« برخیز که خداوند بخاطربرپا داشتن عزای من تو را عافیت بخشید».
وی درآموختن احکام الهی کوشش می کرد و با خانوادۀ خود که آنها نیز مسلمان شده بودند، ازهند به کربلا هجرت کرد ، و اموال قیمتی خود را به آستان حسینی هدیه نمود، و اکنون از أعبد و ازهد مردم آنجا می باشد. (3)
4- محتشم پسری داشت که از دنیا رفت، چند بیت شعر دررثای وی گفت. شبی رسول خدا (ص) را درخواب دید که به او فرمودند:
« تو برای فرزند خود مرثیه می گویی ولی برای فرزند من مرثیه نمی گویی؟ »
گوید: بیدارشدم ولی چون دراین رشته کارنکرده بودم ، ندانستم چگونه مرثیه آن حضرت را شروع کنم.
شب دیگر درخواب آن حضرت فرمود: « چرا درمصیبت فرزندم مرثیه نگفتی ؟» عرض کردم: چون تا کنون دراین وادی قدم نزده ام .
فرمودند: بگو: « بازاین چه شورش است که درخلق عالم است » .
بیدارشدم ، همان مصرع را مطلع قراردادم و آنچه می بایست سرودم، تا به این مصرع رسیدم: « هست ازملال گرچه برّی ذات ذوالجلال» در اینجا ماندم که چگونه این مصرع را به آخر برسانم که به مقام خداوند جسارتی نکرده باشم .
شب حضرت ولیّ عصر- ارواحنا فداه- را درخواب دیدم فرمودند: چرا مرثیه خود را تمام نمی کنی ؟ عرض کردم: دراین مصرع مانده ام .
فرمود: بگو: « او در دل است و هیچ دلی نیست بی ملال »
بیدار شدم، این مصرع را ضمیمه آن نموده وبیت را به آخر رساندم .(4)
------------------------------------------------------------
1- بحارالانوار: 44/293،منتخب طریحی: 2/83
2- دارالسلام: 2/233
3- وقایع الایّام / 12
4- الکلام یجرّالکلام: 2/110، ولکن مرحوم ملّا علیّ خیابانی در وقایع الایّام / 58 بجای رسول اکرم (ص) می نویسد: امیرالمؤمنین (ع) را درخواب دید.
چون حضرت به زمین افتاد، اسب آن جناب ازمولای خود حمایت می کرد ، بر سواران می پرید و آنها را اززین به زمین می کشید ، و با لگد می مالید و می کشت تا آنکه چهل نفر راکشت ، آنگاه خود را به خون امام حسین (ع) آغشته نمود، بلند شیهه می کشید و دستها به زمین می کوفت، وبه طرف خیمه ها می رفت.(4)
درروایت امام صادق (ع) چنین آمده است ... ( واسب امام حسین (ع) یال و کاکل خود را بخون او آغشته کرد ، وشیهه کنان به سوی خیمه هامی –دوید. چون دختران پیغمبر صدای شیهه اسب را شنیدند ازخیمه ها بیرون دویدند ، واسب را بی صاحب دیدند ، دانستند که حسین (ع) کشته شده، امّ کلثوم دست برسرنهاد و ندبه می کرد و می گفت: وا مُحَمَّداهُ،
این حسین است که دربیابان افتاده و عمّامه و ردایش به غارت رفته...(5)
علامه مجلسی رحمة الله نقل می کند:
اسب حسین (ع) ازدست لشکر گریخت ( چون عمرسعد ملعون گفته بود او رابگیرید و نزد من بیاورید ) و کاکل بخون حضرت آغشته کرد و به سوی خیمه زنان دوید وشیهه می کشید ، ونزد خیمه ها سربه زمین نهاد تا جان داد .
------------------------------------------------------------
4- مناقب ابن شهرآشوب : 4/58 ، بحار الانوار : 45/ 56
5- امالی صدوق / 163 م 30
حضرت امام حسین (ع) بطرف میدان حرکت نمود درحالیکه شمشیر در دست داشت، ودل از دنیا بریده، و بسوی شهادت و لقای پروردگار می- شتافت.با اینکه تمام مصیبتها درآن حضرت جمع بود، تشنگی فراوان ، شدت حرارت آفتاب، زیادی زخم و جراحات، مع ذلک گرد اضطراب بر دامن وقارش ننشست وتزلزل در ساحت وجودش راه نیافت.
و با این حال میزد و می کشت، وزمین را از لوث وجد آن منافقان پاک می- کرد.
در« کبریت احمر » نقل شده است که حضرت حسین (ع) درحمله های خود، بعضی از اهل کوفه را با آنکه می توانست آنها را بکشد اما نمی- کشت. علت آن را از آن حضرت پرسیدند فرمود: آنکه درصلب او مؤمنی باشد نمی کشم .
ازامام زین العابدین (ع) نقل شده است که فرمودند: روزعاشورا کسانی را دیدم که به پدرم نیزه ( یا شمشیر) می زند وآن حضرت متعرّض آنها نمی-شد . چون امامت به من منتقل شد دانستم که چون از محبّین ما در صلب آنها بود، پدرم آنها را نمی کشت. (1)
روایت است که آن حضرت غیراز مجروحین 1950 نفراز آن لشکر ملعون را کشت .
------------------------------------------------------------
1- معالی السبطین : 2/ 17
امام مهدي عليهالسلام به جهت قدرداني و وفا نسبت به رشادتهاي حضرت عباس عليهالسلام به اين بارگاه ملکوتي تشريف ميآورند، نمونه زير گوياي اين واقعيت ميباشٌ:
فقيه فرزانه آيت الله حاج سيد مرتضي لنگرودي فرمود: در حرم مطهر حضرت قمر بنيهاشم عليهالسلام مشغول زيارت بودم، ناگهان ديدم شخصي پشت سر من مشغول زيارت و خطاب به حضرت ميفرمايد:
«يا عمي!» و مطالبي را با فصاحت و بلاغت بيان ميکند. من از بس برايم اين مطلب جالب و جذاب بود دست از زيارت برداشتم تا ببينم اين بزرگوار چه ميگويد. همچنان مات و مبهوت شده بودم ولي کلمات دلرباي ايشان را همچنان ميشنيدم و ايشان گريه ميکرد و با حضرت در حال صحبت بود. ولي يک مرتبه از نظرم غايب شد. [1] .

امام مهدي عليهالسلام به اماکن مقدسه و مشاهد مشرفه، عنايت فراواني دارد. يکي از سرزمينهايي که مورد علاقه آقا بقيةالله روحي فداه است کربلا، و بارگاه ملکوتي سالار شهيدان عليهالسلام و برادر بزرگوارش حضرت ابوالفضل العباس عليهالسلام است، بنابراين، زائران محترم، توجه داشته باشند، با مشرف شدن به اين مکان گرامي دو وظيفه مهم دارند:
1. زيارت به نيابت از امام عصر عليهالسلام که نشان دهنده معرفت زائر و مورد توجه قرار گرفتن او از سوي زيارت شونده و ملائکه است. 2. دعا براي تعجيل در فرج آقا امام زمان عليهالسلام که بسيار مهم و با ارزش است. قطعا، امام زمان عليهالسلام محتاج نيابت و دعاي ما نيست، بلکه ما محتاج عنايت او عليهالسلام هستيم. و اين اعمال سبب جلب عنايت او عليهالسلام خواهد شد.
پی نوشتها:
[1] چهره درخشان قمر بنيهاشم ابوالفضل العباس، ج 3، ص 307؛ مير مهر، ص 111.
مؤلف کتاب، کرامات معنوي آقاي موسوي مطلق ميگويد:
مدتها در خصوص عارف کبير مرحوم آيتالله قاضي (قدس سره) مطالعات نسبتا جامعي داشتم ولي در بين اين مطالعات، به دنبال اين نکته بودم که بدانم علت دگرگوني مرحوم قاضي چه بوده است؟ ولي متأسفانه اشارهاي بدان نشده بود و نمييافتم و يا اشاراتي که دلم به آن محکم نميشد.
تا اينکه به محضر يکي از بزرگان که خود از شاگردان عارف صمداني مرحوم آيتالله انصاري همداني (قدس سره) و از متشرفين به خدمت مرحوم آيت الله آقاي قاضي (قدس سره) بود رسيدم، آن عزيز ميفرمودند:
عارف کامل مرحوم آيتالله قاضي، چند سال اول سلوکش هيچ گونه فتح بابي براي ايشان صورت نگرفت. لذا براي توسل به حضرت سيد الشهداء (عليهالسلام) هر شب نماز مغرب را در حرم امام حسين (عليهالسلام) و نماز عشاء را در حرم حضرت اباالفضل (عليهالسلام) ميرفته است. بلکه در اين بين عنايتي بشود تا اينکه يک شب در حالي که به حرم حضرت عباس (عليهالسلام) ميرفته به يک سيد ديوانهاي برخورد ميکند که به او ميگويد: «آقاي قاضي! امروز ملجأ تمام اولياء خدا اباالفضل است». آقاي قاضي با شنيدن اين جمله بي هوش ميشود. او را به حرم حضرت عباس (عليهالسلام) ميآورند و به گفتهي خود ايشان، مرگ را جلوي چشمانش تصور ميکند که ناگهان با مدد قمر بنيهاشم (عليهالسلام) پردهها کنار ميروند و آنچه که بايد به ايشان بدهند، ميدهند. [1] .
آنان که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشهي چشمي به ما کنند [2] .
پی نوشتها:
[1] روزنامه (صبح قم) ايمان، دوشنبه بيست و پنجم اسفند 82 سال ششم - شماره 600 به نقل از سيد عباس موسوي مطلق.
[2] حافظ.
آقاي محمد کريم محسني، آموزگار يکي از دبستانهاي شهرستان خرمآباد که از معلمين دقيق و علاقمند به فرهنگ ميباشد از قول يک نفر به نام احمد کاوسي که ايشان نيز آموزگار است چنين تعريف ميکند که:
چند سال پيش براي انجام کاري، عازم اهواز بودم، در بين راه و در محلي که به نام «تنگ فني» معروف است. و گردنه خطرناکي دارد، کاميوني را ديدم که قسمت جلوي آن در دره فرو رفته و در حالت ترس آوري قرار گرفته بود. به وضعي که اگر يک نفر، يک فشار جزئي به آن وارد ميکرد، به عمق دره سرنگون ميشد. ما اتومبيل خودمان را متوقف نموديم و رفتيم که به آن کاميون کمک کنيم. در اين هنگام ديديم که چند نفري در کنار کاميون نشسته و مشغول خوردن غذا هستند. آنها ما را تعارف کردند ما نيز، دعوت آنها را پذيرفتيم و جوياي کيفيت قضيه شديم، معلوم شد کاميون مزبور از ابتداي سرازيري گردنه، ترمز بريده و راننده که مردي است مسيحي به اتفاق خانوادهاش، دست و پاي خود را گم ميکند.

در اين حالت بر سرعت کاميون نيز افزوده ميشود. راننده کاميون چون چارهاي ندارد به حضرت عيسي (عليهالسلام) و حضرت موسي (عليهالسلام) و ديگر پيامبران متوسل ميشود. اما از اين کار نتيجهاي نميگيرد، تا اينکه کاميون بر لب پرتگاه ميرسد که در اين اثناء بچهاش بي اختيار فرياد ميزند يا حضرت عباس و کاميون بلافاصله متوقف ميشود. گوئي دستي قوي و ماوراء طبيعي، جلوي او را ميگيرد. مرد مسيحي که از اين معجزه مبهوت شده بود، پس از پياده شدن، با افراد خانوادهاش به سراغ افراد شيعه که در روستاهاي اطراف است ميرود و مذهب حقهي شيعه را ميپذيرد و همان وقت گوسفندي را نذر حضرت ابوالفضل العباس (عليهالسلام) ميکند. [1] .
پی نوشت:
[1] ماه خورشيد مدينه، ص 43.
روایات شیعه ودیگر فرق اسلامى بر این نکته همداستان است که شهادت امام حسین علیه السّلام در روز دهم محرم الحرام سال ۶۱ هجرى صرفاً یک حادثه معمولى در تاریخ اسلام یا تاریخ بشرى نبود، بلکه مطابق روایات اسلامى این حادثه دردناک به عالم تکوین پیوند خورده است وزمین وآسمان وحور وساکنان بهشت بر این حادثه اندوهگین شدند وپیامبران از حضرت آدم ابوالبشر علیه السّلام تا پیامبر خاتم صلى الله علیه وآله همگى در این واقعه به اظهار همدردى پرداختند وسالها پیش از وقوع این حادثه جانسوز هرگاه نزد آنان از امام حسین علیه السّلام یاد شده، یا از سرزمین کربلا گذشته اند، براى آن حضرت اشک ریخته اند.
در زیر به برخى از شواهد این مطلب اشاره مى کنیم:
•امام صادق علیه السّلام خطاب به جد بزرگوارشان امام حسین علیه السّلام عرضه مى دارند: «وضمّنَ [الله] الارضَ ومن علیها دمَکَ وثارَک؛ وخداى متعال مسئولیت خون وخون خواهى تو را بر دوش زمین وزمینیان نهاده است.
• حضرت ابراهیم ـ على نبینا وآله و علیه صلوات الله ـ هنگامى که از سرزمین کربلا مى گذشت، از اسب به زمین افتاد وخون سرش براى همراهى با خون سیدالشهدا علیه السّلام جارى شد.
• حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف خطاب به جد بزرگوارشان عرضه مى دارند:
«ولطمت علیک الحور العین؛ در مصیبت تو حوران بهشتى لطمه به [صورت وسینه] مى زدند» .
•در حدیث شریف آمده است: نخستین کسى که در مدینه براى شهادت امام حسین علیه السّلام صدا به گریه وزارى بلند کرد «ام سلمه» همسر پیامبر صلى الله علیه وآله بود. آن حضرت شیشه اى محتوى مقدارى خاک به او دادند وفرمودند: جبرئیل به من خبر داد وگفت: هرگاه از این خاک خون جوشید بدان که حسین کشته شده است.
ام سلمه این خاک را نگاه داشت وپیش از شهادت امام حسین علیه السّلام هر ساعت بدان مى نگریست. هنگامى که دید از آن خاک خون جوشید، فریاد زد:
واحسیناه، وا ابن رسول الله! تمام زنان با شنیدن صداى او به گریه وزارى پرداختند ومدینه از بانگ گریه وناله پر شد.
• در برخى از احادیث تصریح شده است در روز عاشورا آسمان خون گریست. براى مثال حضرت زینب در روز عاشورا به مردم فرمودند: أو عَجِبتم أن مَطَرت السماءُ دماً؛ آیا از این که آسمان خون گریسته است شگفت زده شده اید؟
•در کتب عامه آمده است: لما قتل الحسین اسودّت السماء وظهرت الکواکب نهاراً حتى رأیت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر؛ راوى مى گوید: هنگامى که [امام] حسین [علیه السّلام] به شهادت رسید آسمان تیره وتار شد وستاره ها در روز مشاهده شدند ومن ستاره جوزا را هنگام عصر مشاهده کردم. هم چنین در آن روز خاک سرخ از آسمان بر زمین پاشیده شد.
• مورخان آورده اند که در این روز در بیت المقدس هر سنگ را که پشت و رو مى کردند، زیر آن خون تازه مى دیدند وپدیده خورشید گرفتگى تا سه روز ادامه یافت.
روایت زیر مؤید این معناست:
زیدبن عمر کندى به نقل از ام حیان گفت: وقتى امام حسین علیه السّلام به شهادت رسید، تا سه روز خورشید گرفته بود وهر کس روغن به چهره اش مى مالید چهره اش به جاى آن که خنک شود مى سوخت وهر سنگ را که در بیت المقدس پشت و رو مى کردند، زیر آن خون تازه مى دیدند.
سند انگلیسی
این سند تاریخى نیز این حقیقت را تأیید مى کند. در صفحه ۳۸ کتاب وقایع دوران انگلو ساکسون (THE ANGLO – SAXON CHRONICLE) ترجمه و ویرایش میشل اسوانتون (SWANTON MICHAEL) ـ که در ۱۹۹۶ میلادى در انگلستان به چاپ رسیده و در سال ۱۹۹۸ میلادى از سوى دانشگاه Exeter در ایالت نیویورک تجدید چاپ شده است ـ چنین آمده است:
۶۸۵. Here in Britain there was Bloody rain, and milk and butter were turned to blood
معناى عبارت فوق چنین است:
در سال ۶۸۵ میلادى این جا در بریتانیا آسمان خون بارید وهر جا شیر یا کره خوراکى بود تبدیل به خون شد یا رنگ آن سرخ گردید.
اگر زمان یاد شده (یعنى سال ۶۸۵ میلادى) را به سال هجرى تبدیل کنیم، این زمان با سال ۶۱ هجرى قمرى مطابق خواهد بود؛ یعنى همان سالى که سید وسالار شهیدان وآزادگان حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام به همراه اصحاب وخاندانش به شهادت رسیدند.
الا لعنه الله على أمه قتلت ابن بنت نبیها
سید بن طاووس
بامداد عاشورا
در بامداد عاشورا، سپاه عُمر سعد سوار شدند و حسین علیهالسلام [یکی از یاران خود به نام] بُرَیر را به سوی آنان فرستاد. بریر آنان را موعظه کرد و مطالبی را به ایشان تذکّر داد، ولی اعتنا نکردند و در آنان اثر نکرد. پس از آن حسین علیهالسلام بر مرکب خود سوار شد و عمر سعد را دعوت به سکوت کرد و فرمود: ای مردم! بیچارگی و هلاکت بر شما باد که در حال سرگردانی از ما یاری خواستید و ما با شتاب برای یاری شما شتافتیم، ولی شمشیری را که سوگند یاد کرده بودید در یاری ما به کار برید، برای کشتن ما به دست گرفتید... .
عمر سعد [در بامداد عاشورا [به جلو آمد و تیری به سوی اصحاب حسین علیهالسلام و خیمه آنان پرتاب کرد و گفت: ای مردم! نزد امیر شهادت دهید که من نخستین کسی بودم که به سوی حسین علیهالسلام تیر انداختم. و به دنبال آن، تیرها مانند باران از طرف سپاه عمر بن سعد باریدن گرفت.
مباهله در میدان جنگ
در روز عاشورا بُریر که مردی زاهد و پارسا بود، وارد میدان شد. یزید بن معقل برای مبارزه با او به میدان شتافت. با یکدیگر قرار گذاشتند مباهله کنند و از خدا بخواهند که هر کدام از آنان باطل است به دست دیگری کشته شود. با همین قرار، به جنگ درآمدند. بریر او را به قتل رسانید و به جنگ ادامه داد تا به شهادت نایل آمد.
زن و شوهر مجاهد
وهب با مادر و همسرش به کربلا آمده بود. او در [روز] عاشورا به میدان آمد و جنگ نمایانی کرد و کوشش فراوانی در رزم و جهاد نمود، سپس به سوی مادر و همسرش بازگشت و گفت: «مادر جان! آیا از من راضی شدی یا نه؟» مادرش گفت: من از تو راضی نمیشوم، مگر آنکه در یاری حسین» علیهالسلام کشته شوی.
وهب به میدان بازگشت و جنگید تا دستش از بدن جدا شد. همسرش عمودی به دست گرفت و به سوی او آمد در حالی که میگفت: پدر و مادرم فدای تو باد، در یاری اهل بیت پاک و حرم محترم رسول خدا صلیاللهعلیهوآله جنگ کن. وهب آمد تا او را به خیمه زنها برگرداند، همسر او دست برد و دامان او را گرفت و گفت: بر نمیگردم تا بمیرم. حسین علیهالسلام فرمود: خدا شما را در مقابل یاری اهل بیت من جزای خیر دهد. به سوی زنها برگرد. همسر وهب مراجعت نمود، ولی وهب جنگید تا به شهادت رسید.
ادب غلام سیاه
چون غلام ابوذر ـ که غلام سیاهرنگی بود ـ در روز عاشورا پیش آمد، حسین علیهالسلام به او فرمود: من به تو اذن دادم که از این زمین بیرون بروی و جان خود را حفظ کنی، زیرا تو آمدی تا به عافیت و خوشی برسی، در راه ما خود را مبتلا مساز.» غلام گفت: «ای پسر پیغمبر! آیا رواست من در زمان خوشی و نعمت، نانخور شما باشم و در سختی شما را تنها بگذارم... نه، به خدا قسم از شما دور نمیشوم تا اینکه خون خویش را با خون پاک شما در آمیزم» پس از آن به جنگ پرداخت و جنگید تا کشته شد.
طفل شیرخوار
حسین علیهالسلام بعد از ظهر عاشورا به خیمه آمد و به زینب علیهاالسلام فرمود: فرزند کوچک مرا بده تا با او وداع کنم. طفل را روی دست گرفت و خواست او را ببوسد که ناگاه حرمله (لعنه اللّه علیه) او را هدف تیر قرار داد، آن تیر در حلق کودک جا گرفت و از دنیا رفت.
حسین علیهالسلام فرمود: این طفل را بگیر. و دست خود را زیر خونِ گلوی او میگرفت و چون دستش از خون لبریز میشد به سوی آسمان میپاشید و میفرمود: این مصیبتها بر من سهل است، زیرا در راه خداست و خدای من میبیند.
غروب خورشید
امام حسین علیهالسلام پس از شهادت یارانش به دشمن حملهور شد و لشکر نیز حمله را آغاز کرد. در آن موقع حسین علیهالسلام جرعه آبی میطلبید ولی مضایقه کردند و او را آب ندادند تا ۷۲ زخم بر بدن شریفش وارد شد.
چون ضعف بر او غلبه کرد، لحظهای ایستاد تا استراحت کند، همان طوری که ایستاده بود سنگی بر پیشانی او اصابت کرد و خون از پیشانیاش جاری گشت. دامان جامه خود را گرفت که خون از پیشانی پاک کند، ناگاه تیر سه شعبه زهرآلودی رسید و به قلب آن حضرت فرو رفت. پس از آن دست برد و تیر را از پشت سر بیرون آورد و خون مانند ناودان جاری گردید. در اثر آن، قدرت جنگ از او سلب شد و متوقف شد. در آن حین شخصی به نزد حسین علیهالسلام آمد و زبان به دشنام او گشود و با شمشیر بر سر آن حضرت زد و عمّامه را شکافت و بر سرش نیز وارد آمد و عمامهاش پر از خون شد. حسین علیهالسلام با دستمالی سر خود را بست و عمامه را بر سر نهاد و سه کس شمشیر و نیزهای بر حسین علیهالسلام وارد کردند و سنان یا شمر، شمشیر بر گلوی حسین زد و آن سر مقدس را از بدن جدا کرد.
اين مرد ميجنگد تا شهيد ميشود. اباعبدالله او را بيپاداش نگذاشت. فوراً خود را بر بالين اين مرد بزرگوار رساند. برايش غزل خواند: « وَ نِعْمَ اللحُرُْ حُرُّ بَني رياحٍ. »
اين حرّ رياحي، چه حرّ خوبي است. مادرش عجب اسم خوبي برايش انتخاب کرده است. روز اول گفت: « حرّ، آزادمرد. » راستي که تو آزاد مرد بودي.
حسين است، بزرگوار و شريف است تا حدّي که ميتواند، اصحاب خود را تفقّد ميکند. اين خودش امر به معروف و نهي از منکر است.
کساني که حسين (ع) ، خود را به بالين آنها رساند، مختلف بودند. هر کس در يک وضعي قرار داشت، وقتي امام وارد ميشد، يکي هنوز زنده بود و با آقا صحبت ميکرد، ديگري در حال جان دادن بود.
منبع : کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری
اباعبدالله يک وقت ميبيند در اين صحنه، جزء افرادي که آمدهاند و از او اجازه ميخواهند، بک بچه ده دوزاده ساله است که شمشير به کمرش بسته است. آمد خدمت آقا عرض کرد: « اجازه دهيد من به ميدان جنگ بروم « وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فِي الْمَعّريکَه ».
اين طفل کسي است که قبلاً پدرش شهيد شده است. فرمود: تو کودکي، نرو. عرض کرد: اجازه دهيد، من ميخواهم بروم. فرمود: من ميترسم مادرت راضي نباشد. گفت: با اباعبدالله « اِنَّ اُمّي اَمَرَتْني » مادرم به من فرمان داده و گفته است بايد بروي، اگر خودت را فداي حسين نکني، از تو راضي نيستم.
اين طفل آن چنان باادب است، آن چنان باتربيت است که افتخاري درست کرد که احدي درست نکرده بود. هرکسي که به ميدان ميرفت، خودش را معرفي ميکرد. در عرب رسم خوبي بود که افراد خود را معرفي ميکردند و به همين جهت که اين طفل، خود را معرفي نکرد، در تاريخ مجهول مانده که پسر کدام يک از اصحاب بوده است.
مقاتل او را نشناختهاند. فقط نوشتهاند: « وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ اَبوهُ فِي الْمَعّريکَه » چرا؟
آيا رجز نخوانده؟ رجز خواند، امّا ابتکاري به خرج داد و رجز را طور ديگري خواند، ابتکاري که هيچ کس به خرج نداده بود. اين طفل وقتي به ميدان رفت، شروع کرد به رجز خواندن. گفت:
« اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَميرُ » ايّهاالناس، من کسي هستم که آقايش حسين است و براي معرفي من همين کافي است.
اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَميرُ
سُرورُ فؤادِ البَشيرِ النّذير
منبع : کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری
جناب عبداللهبن عمير کلبي، يکي از افرادي است که در کربلا، هم زنش همراهش بود و هم مادرش.
مرد خيلي قوي و شجاعي بود. وقتي ميخواهد به ميدان برود، زن او مانع ميشود؛ «کجا مي روي؟ من را به کي ميسپاري؟ ( تازه زفاف کرده بود ) پس من چه کنم؟ »
فوراً مادرش آمد و گفت:
« پسرم مبادا حرف زنت را بشوني. امروز روز امتحان توست. اگر امروز خودت را فداي حسين نکني، شير پستانم را به تو حلال نخواهم کرد. »
اين مرد بزرگ ميرود، ميجنگد تا شهيد ميشود.
بعد همين زن عمود، خيمهاي را برميدارد و به دشمن حمله ميکند.
اباعبدالله فرياد ميکند: « اي زن، برگرد، خدا بر زنان جهاد را واجب نکرده است. امر آقا را اطاعت ميکند.
سري که در راه خدا داديم، پس نميگيريم
ولي دشمن رذالت ميکند. سر اين مرد بزرگ را از بدن جدا و براي مادرش پرتاب ميکنند:
« بيا بچّهات را تحويل بگير. »
سرِ جوانش را بغل ميگيرد، به سينه ميچسباند، مي بوسد، مرحبا پسرم، آفرين پسرم، حالا ديگر من از تو راضي شدم و شيرم را به تو حلال کردم.
بعد از آن به طرف لشکر دشمن مياندازد و ميگويد: « ما چيزي را که در راه خدا دادهايم، پس نميگيريم. »
منبع : کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری
در ميان کساني که اباعبدالله (ع) خود را بر بالين آنها رسانيد، هيچ کس وضعي دلخراشتر و جانسوزتر از برادرش ابالفضلالعبّاس براي او نداشت. برادري که حسين (ع) خيلي او را دوست ميدارد و يادگار شجاعت پدرش اميرالمؤمنين است. در جايي نوشتهاند: اباعبدالله (ع) به او گفت:
برادرم: « بِنَفسي اَنْتَ » عباس جانم ! جان من به قربان تو. اين خيلي مهم است.
عباس در حدود بيست و سه سال از اباعبدالله، کوچکتر بود. ( اباعبدالله 57 سال داشتند و عبّاس يک مرد جوان 34 ساله بود. )
اباعبدالله، به منزلهي پدر اباالفضل از نظر سنّي و تربيتي به شمار ميرفت. آن وقت به او ميگويد:
« برادر جان ! « بِنَفسي اَنْتَ » اي جان من به قربان تو ! »
منبع : کتاب مقتل مطهر- نویسنده:شهید مطهری